خبرگزاری حوزه | نکته وصل...: آنچه در نوشتار، گفتار و آثار بزرگان درباره کشور لبنان مشهود و معروف است، این که از جهات جغرافیایی قطعه ای از بهشت نامیده شده، در واقع سرزمینی می باشد، که در کشاکش تاریخ پر فرازوفرود خویش، که همواره مورد طمع ورزی دیگران بوده از صدر اسلام تاکنون توانست پرچم دار تشیع و مهد علما و فضلای فداکاری که از صحابه بزرگوار خاتم انبیا محمدمصطفی(ص)، ابوذر غفاری2 به یادگار مانده بود، در امتداد اعتقادات، تأکیدات و اندیشه های علوی، خود را پویا و مانا کنند و با اجتهاد و مدارای روزآمد قدم به دنیای نوین گذارد، که تاکنون خوش درخشیدند.
در پنجاه ـ شصت سال گذشته اتفاقاتی مذهبی ـ میدانی در جنوب لبنان رخ داد، که داشته های امروزین مردم لبنان حاصل آن تلاش های مخلصانه و متعهدانه برخی از چهره های مانای مذهبی ماست، که در جریده تاریخ آن منطقه روشنابخش می باشند.
یکی از اشخاص تأثیرگذار ما در لبنان، بی تردید امام موسی صدر بود، که وی از زمستان سال ۱۳۳۸ش. و همزمان با آغاز فعالیتهای دینی و فرهنگی خود در مناطق شیعهنشین لبنان، مطالعاتی به منظور ریشهیابی عوامل عقب ماندگی اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی شیعیان انجام داد. سپس با ارایه برنامههای کوتاه مدت، میان مدت و بلندمدتی از اواسط سال ۱۳۳۹ در صدد اصلاح در آمد، که در شرح زندگانی آن بزرگوار به تفصیل اشاره شده است.
در زمستان ۱۳۳۹ش. و پس از تجدید سازمان جمعیت خیریه«البرّ و الإحسان»، با تنظیم برنامهای جهت تأمین نیازهای مالی خانوادههای بیبضاعت، ناهنجاری تکدی را از سطح شهر صور و اطراف آن برانداخت.
در فاصله ۱۳۴۰ ـ ۱۳۴۸ش. و در چارچوب برنامهای میان مدت، با طی سالانه هزارها کیلومتر در میان شهرها و روستاهای لبنان، دهها جمعیت خیریه و مؤسسات فرهنگی و آموزش حرفهای را راهاندازی نمود، که حاصل آن کسب اشتغال و خودکفایی اقتصادی هزاران خانواده بیبضاعت، کاهش درصد بیسوادی، رشد فرهنگ عمومی و به اجرا درآمدن صدها پروژه کوچک و بزرگ عمرانی در مناطق محروم آن کشور بود.
وی در تابستان ۱۳۴۵ش. و پس از اجتماعات چند روزه شیعیان لبنان در بیعت با او، از حکومت لبنان درخواست کرد تا همانند دیگر طوائف مجلسی نیز طایفه شیعه آن تأسیس شود. مجلس «اعلای شیعیان» که نخستین بخش از برنامه بلندمدت صدر بهشمار میرفت، در اول خرداد سال ۱۳۴۸ش. تأسیس و خود او با اکثریت آرای اکتسابی به ریاست آن انتخاب شد.
امام موسی صدر در ۱۳۵0ش. در سفری به تهران ضمن دیدار با مهدی بازرگان و گزارش خدمات در لبنان، از تشکیل مدرسه در شهر صور خبر داد. بازرگان در این دیدار، دکتر مصطفی چمران را به او معرفی کرد. پس از این دیدار، چمران برای مدیریت مدرسه به لبنان رفت. او هشت سال مدیریت مدرسه صنعتی جبل عامل بود. او مبتکر راهاندازی مدارس فنی و حرفهای در لبنان بود که زیربناهای توسعه را برای مردم جنوب لبنان فراهم ساخت.
تأسیس پایگاه چریکی برای آموزش مبارزان ایرانی در لبنان از دیگر اهداف چمران بود. او در لبنان به موسی صدر کمک کرد تا «سازمان امل»، به عنوان شاخه نظامی، «حرکةالمحرومین» را پایهگذاری کند. هم چنین کلاسهای ایدئولوژیک داشت، که هفتهای یک بار برپا میشدند. در این کلاسها امام موسی صدر، مهدی شمسالدین، محمدحسین فضلالله و رجال دیگر نیز سخنرانی میکردند. این افراد هستههای سازمان «حرکۀالمحرومین» را تشکیل دادند.
وصیتی عارفانه:
شهید چمران شخصیتی عارفانه و مشربی زهدانه داشت و تدوین این وصیت نامه عمق باورهای یک دانشمند فرهیخته را می رساند. یعنی در سیاهترین روزهای جنگ داخلی لبنان نوشته است، دورانی که از یک سو نیروهای فلسطینی و احزاب چپ لبنان با سوریه درگیر شده بودند و از سوی دیگر احزاب دست راستی و در رأس آنها فالانژها، با سوءاستفاده از غفلت جبهه ملی و اسلامی لبنان، مناطق آنان را مورد هجوم قرار داده بودند. در چنین روزهایی که از آن به عنوان دومین دوره جنگ داخلی نام برده میشود، امام موسی صدر به دکتر چمران مأموریت داد تا برای سازماندهی مقاومت شیعیان، راهی شهرک «نبعه» گردد و این وصیتنامه پیش از رفتن ایشان تنظیم و تدوین گردیده است.
نمی خواهم به سرنوشت این وصیتنامه که خود داستانی دارد بپردازم، بلکه به متن عارفانه آن که خود درسی معرفت افزا برای همگان است، اهمیت می دهیم، که در واقع هر جا سخن از لبنان و امام موسی صدر باشد، بییاد شهید چمران ابتر و ناقص است.
متن وصیتنامه:
وصیت میکنم به کسی که او را بیش از حد دوست میدارم. به معبود من، به معشوق من، به امام موسی صدر، کسی که او را مظهر علی(ع) میدانم، او را وارث حسین(ع) میخوانم، کسی که رمز طایفه شیعه، افتخار آن، نماینده 1400سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختی، حقطلبی و بالأخره شهادت است. آری، به امام موسی وصیت میکنم… .
برای مرگ آماده شدهام و این امری است طبیعی، که مدتهاست با آن آشنا شدهام؛ ولی برای اولین بار وصیت میکنم. خوشحالم که در چنین راهی به شهادت میرسم. خوشحالم که از عالم و مافیها بریدهام. همه چیز را ترک گفتهام. علایق را زیر پا گذاشتهام. قیدوبندها را پاره کردهام. دنیا و مافیها را سه طلاقه گفتهام و با آغوش باز به استقبال شهادت میروم.
از اینکه به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بودهام، متأسف نیستم. از اینکه آمریکا را ترک گفتم، از اینکه دنیای لذات و راحتطلبی را پشت سر گذاشتم، از اینکه دنیای علم]مدرن[ را فراموش کردم، از اینکه از همه زیباییها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشتهام، متأسف نیستم… از آن دنیای مادی و راحتطلبی گذشتم و به دنیای درد، محرومیت، رنج، شکست، اتهام، فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومیت همنشین شدم. با دردمندان و شکستهدلان همآواز گشتم. از دنیای سرمایهداران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومین و مظلومین وارد شدم. با تمام این احوال متأسف نیستم… .
تو ای محبوب من، دنیایی جدید به من گشودی، که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بینظیر انسانی خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زیر پا بگذارم و ارزشهای الهی را به همگان عرضه کنم، تا راهی جدید و قوی و الهی بنمایانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا دیگر خود را نبینم و خود را نخواهم، جز محبوب کسی را نبینم، جز عشق و فداکاری طریقی نگزینم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قید و بندهی مادی آزاد شوم… .
تو ای محبوب من، رمز طایفهای و درد و رنج 1400ساله را به دوش میکشی، اتهام و تهمت و هجوم و نفرین و ناسزای1400سال را همچنان تحمل میکنی، کینههای گذشته و دشمنیهای تاریخی و حقد و حسدهای جهانسوز را بر جان میپذیری، تو فداکاری میکنی، تو از همه چیز خود میگذری، تو حیات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسانها میکنی و دشمنانت در عوض دشنام میدهند و خیانت میکنند، به تو تهمتهای دروغ میزنند و مردم جاهل را بر تو میشورانند. تو ای امام، لحظهای از حق منحرف نمیشوی و عمل به مثل انجام نمیدهی و همچون کوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوی حقیقت و کمال قدم برمیداری، از این نظر تو نماینده علی(ع) و وارث حسینی(ع)… و من افتخار میکنم که در رکابت مبارزه میکنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت مینوشم… .
ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختی! زیرا حجب و حیا مانع آن بود که من خود را به تو بنمایانم، یا از عشق سخن برانم یا از سوز درونی خود بازگو کنم…؛ اما من، منی که وصیت میکنم، منی که تو را دوست میدارم…آدم سادهای نیستم...! من خدای عشق و پرستشم، من نماینده حق و مظهر فداکاری و گذشت و تواضع و فعالیت و مبارزهام، آتشفشان درون من کافی است که هر دنیایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است که قادر است هر دل سنگی را آب کند، فداکاری من به اندازهای است که کمتر کسی در زندگی به آن درجه رسیده است… به سه خصلت ممتاز شدهام:
1. عشق که از سخنم و نگاهم و دستم و حرکاتم و حیات و مماتم میبارد. در آتش عشق میسوزم و هدف حیات را جز عشق نمیشناسم. در زندگی جز عشق نمیخواهم، و جز به عشق زنده نیستم؛
2. فقر که از قید همه چیز آزاد و بینیازم و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی کنند، تأثیری در من نمیکند؛
3. تنهایی که مرا به عرفان اتصال میدهد. مرا با محرومیت آشنا میکند. کسی که محتاج عشق است، در دنیای تنهایی با محرومیتِ عشق میسوزد. جز خدا کسی نمیتواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشکهای او را پاک نخواهند کرد. جز کوههای بلند راز و نیازهای او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر نالههای صبحگاه او را حس نخواهند کرد. به دنبال انسانی میگردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد؛ ولی هر چه بیشتر میگردد، کمتر مییابد… .
کسی که وصیت میکند آدم سادهای نیست. بزرگترین مقامات علمی را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشیده، از زیباترین و شدیدترین عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگی میوه چیده، از هر چه زیبا و دوستداشتنی است برخوردار شده، و در اوج کمال و دارایی همه چیز خود را رها کرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشکبار و شهادت را قبول کرده است.
آری، ای محبوب من، یک چنین کسی با تو وصیت میکند… .
وصیت من درباره مال و منال نیست؛ زیرا میدانی که چیزی ندارم و آنچه دارم متعلق به تو و حرکت و مؤسسه است. از آنچه به دست من رسیده، به خاطر احتیاجات شخصی چیزی بر نداشتهام. جز زندگی درویشانه چیزی نخواستهام. حتی زن و بچهها و پدر و مادر نیز از من چیزی دریافت نکردهاند. آنجا که سر تا پای وجودم برای تو و حرکت باشد، معلوم است که مایملک من نیز متعلق به توست.
وصیت من درباره قرض و دین نیست. مدیون کسی نیستم؛ درحالیکه به دیگران زیاد قرض دادهام. به کسی بدی نکردهام. در زندگی خود جز محبت، فداکاری، تواضع و احترام نبودهام. از این نظر نیز به کسی مدیون نیستم… .
آری، وصیت من درباره این چیزها نیست… .
وصیت من درباره عشق و حیات و وظیفه است… احساس میکنم که آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم که به تو سفارش کنم. وصیت میکنم، وقتی که جانم را بر کف دستم گذاشتهام و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع کنم و دیگر تو را نبینم… .
تو را دوست میدارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا به کسی احتیاج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نیز احساس بینیازی میکنم... از او چیزی نمیطلبم و احساس احتیاج نمیکنم. چیزی نمیخواهم، گلهای نمیکنم و آرزویی ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته عشق و محبتی و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا میدانم. همچنان که خدای را میپرستم و عشق میورزم، به تو نیز که نماینده او در زمینی، عشق میورزم و این عشق ورزیدن؛ همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است… .
عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیدهام و بالاتر از عشق چیزی نخواستهام. عشق است که روح مرا به تموج وامیدارد، قلب مرا به جوش میآورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر میکند، مرا از خودخواهی و خودبینی میرهاند، دنیای دیگری حس میکنم، در عالم وجود محو میشوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیدهای زیبابین پیدا میکنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا میربایند و از این عالم به دنیای دیگری میبرند…اینها همه و همه از تجلیات عشق است… .
به خاطر عشق است که فداکاری میکنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بیاعتنایی مینگرم و ابعاد دیگری را مییابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا میبینم و زیبایی را میپرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس میکنم، او را میپرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش میکنم… میدانم که در این دنیا به عده زیادی محبت کردهام، حتی عشق ورزیدهام؛ ولی جواب بدی دیدهام.
عشق را به ضعف تعبیر میکنند و به قول خودشان زرنگی کرده از محبت تو سوءاستفاده مینمایند، اما این بیخبران نمیدانند که از چه نعمت بزرگی که عشق و محبت است، محروماند. نمیدانند که بزرگترین ابعاد زندگی را درک نکردهاند. نمیدانند که زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست… و من قدر خود را بزرگتر از آن میدانم که محبت خویش را از کسی دریغ کنم، حتی اگر آن کس محبت مرا درک نکند و به خیال خود سؤاستفاده نماید. من بزرگتر از آنم که به خاطر پاداش محبت کنم، یا در ازای عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود میسوزم و لذت میبرم. این لذت بزرگترین پاداشی است که ممکن است در جواب عشق من به حساب آید… .
میدانم که تو هم ای محبوب من، در دریای عشق شنا میکنی. انسانها را دوست میداری. به همه بیدریغ محبت میکنی و چه زیادند آنها که از این محبت سوءاستفاده میکنند. حتی تو را به تمسخر میگیرند و به خیال خود تو را گول میزنند…تو اینها را میدانی؛ ولی در روش خود کوچکترین تغییری نمیدهی…؛ زیرا مقام تو بزرگتر از آن است که تحت تأثیر دیگران عشق بورزی و محبت کنی. عشق تو فطری است. همچون آفتاب بر همه جا میتابی و همچون باران بر چمن و شورهزار میباری و تحت تأثیر انعکاس سنگدلان قرار نمیگیری… .
درود آتشین من به روح بلند تو باد که از محدوده تنگ و باریک خودبینی و خودخواهی بیرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسمای مقدس خداست. عشق سوزان من فدای عشقت باد، که بزرگترین و زیباترین مشخصه وجود توست و ارزندهترین چیزی است که مرا جذب تو کرده است و مقدسترین خصیصهای است که در میزان الهی به حساب میآید... . رفع الله درجته.
محمدجواد مصطفوی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
- شهید دکتر چمران در ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ش، که برای سرکشی، معرفی و توجیه فرمانده جدید محور به جای ایرج رستمی به دهلاویه رفته بود بر اثر اصابت ترکش خمپاره۶۰، از ناحیه پشت سر زخمی شد. مورد اصابت قرارگرفتن از پشت سر، منشأ گمانه زنیهای بسیار در مورد احتمال مرگ او بر اثر آتش خودی بوده است. پیکر بیجان او به اهواز رسید و در همان روز به درجه شهادت رسید. آرامگاه آن شهید والامقام در بهشت زهرا قطعه۲۴، ردیف۷۱، شماره۲۵، می باشد.
- به نقل از کتاب: امل الآمل، شیخ حر عاملی، دو مسجد قدیمی به نام این مرد وارسته در دو دهکده قدیمی جبل عامل به نام های میس الجبل و صرفند را دلیل آن می شمارند.
- سید موسی صدر(۱۴ خرداد ۱۳۰۷ – مفقود ۹ شهریور ۱۳۵۷ش) مشهور به امام موسی صدر، فقیه شیعه ایرانی و مؤسس مجلس اعلای شیعیان لبنان و جنبش امل بود. او از سال ۱۳۳۸ به لبنان رفت و تا زمان ناپدید شدن در سفر به لیبی در سال ۱۳۵۷ در لبنان اقامت داشت.










نظر شما